|
امروز طبق جستجو تو نظرات وبلاگ "شوالیه سیاه"سالگرد آشناییمونه
ولی...فقط سالگرده و خبری از طرفین نیست!ینی دیگه قرار نیست که سالگرد اشنایی در کار باشه و میشه سالگرد جدایی! نمیدونم باید چجوری شروع کنم و چجوری ختمش کنم! میخوام یه برگ از دفترمو اینجا بنویسم.شاید خیلی از نگفته ها توش باشه.تا بدونی چقد برام عزیزی
۱۷/۱/۹۰ پایان سه سال زندگی پایان روزای خوشی و دلخوشیم.عارفم رفت! خدا میدونه و دلم وقتی ایمیلشو خوندم .باورم نمیشد! دلم خونه.یکی دوساعتی با تلفن با هم حرفیدیم.دوست داشتم براش زار بزنم بهش بگم که دلم خونه.بهش بگم نمیتونم نبودشو تحمل کنم.بهش بگم که چقد گریه کردم ولی.... اون همیشه با صدای گرم و آرومش،با خونسردیش ،مانع میشه تا حسِ بدم ادامه بده. به محض اینکه گوشی قطع میشد چشام پر اشک میشد هنوزم باورم نمیشه.باورم نمیشه که دیگه اس مسای عارفمو تو گوشیم نمیبینم دلم خونه خدااااا.... میدونستی یه همچین روزی هستو اونو گذاشتیش سر رام؟؟ چه بدی ای کرده بودم که اینجوری نابودم کردی؟؟ خیلی بدی.خیلی بدی خدااااااااا.ازت به کی شکایت کنم؟؟ جواب دلمو چی بدم خدا؟ چجوری مانع اشکام بشم تا پیش بقیه رسوام نکنه؟؟ با نبودش چیکار کنم؟با دوریه عشقم چیکار کنم؟ چرا با من اینکارو کردین؟؟با هردوتونم باشه.باشه خدا.بازم میخندم و میسازم.بازم میگم راضیم به رضای تو. ازت میخوام جلوم شرمنده نشی.که اگه میخوای شرمنده ی بنده ی خوار و ذلیل و حقیری چون من نشی باید خوشبختش کنی.باشه خدا جون؟؟ من جواب دلمو چی بدم ؟چقد بگم صبر کنه ،تحمل کنه آخ خدااااااااااا...
میدونم که تو هیچ تقصیری نداری.میدونم که هر بلایی که سرم بیاد مقصر خودمم تو ببخش.کسی جز تو واسه دردل ندارم.کسیم جز تو ندارم که واسه چند لحظه همه ی تقصیرامو بندازم رو دوش اون تو ببخش میدونم مقصر خودمم.تاوانشم رو پس میدم ولی راستشو بخوای پشیمون نیستم.۱۶ سالم بود و الان ۱۹ سالمه.خیلی چیزا ازش یاد گرفتم.تو این سه سال خیلی تغییر کردم .این سه سال خیلی قشنگ بود.اونقد که اسمشو گذاشتم تولد دوبارم! واسه جداییشم...انگار این رسم زندگیه نمیتونم کاری بکنم قلبم خفن تیر میکشه + نوشته شده در یکشنبه 21 فروردین1390 12:34 بعد از ظهر توسط آیسان
ترنم جونی من امروز اومدم باهات دردل کنم.
انقده تهنا شدم که نگو .ینی تهنا که بودم تهنا تر شدم. همه چی عوض شده .من قول دادم مث دفه ی قبل باشم اما اون نه. نه قول داد و نه مث دفه ی قبل هست!! سال نود خورشیدی ، میشه سومین عیدی که منو عارف با همیم . به جز این یکی دو ماه آخر بقیش خیلی شیرین بود.خیـــلی.روزای خوشمون بود.یا حداقل واسه من که اینطوری بود. هــــــــی...هـــــــــی.... چه زود زمان همه چیو عوض کرد! تا حالا نخواسته بودم که جای کسی باشم،یا اگرم بوده هیچی ازش یادم نیست اما این بار خیلی دلم میخواد جای عارف باشم.واقعا زندگیِ لذت بخشی داره. میدونم ، شاید اگه اینجا رو بخونه از این حرفم شکایت کنه،اما این یه حقیقته. اون بزرگترین درد زندگیش تنهاییه. اما یه مدته هرچی تو زندگیش میکردم جز یه تنهایی ِ ظاهری چیزی ندیم! وقتی رابطمون دائمی شد فک میکردم میتونم اینجوری از تنهایی درش بیارم و همدمش باشم اما.... نمیدونم شاید تا قبل از این ۱۵ روز یه جایی داشتم،اما الان دیگه مطمئنم که تنهایی اون جایی واسه من نداره.با کتابو فیلمو اینترنتو کارو دانشگاه و"آرامش"پرشده . به وضوح "ظرفیت تکمیل" ُ روش میبینم! و حالا گاهی وقتا فقط مهمون تنهایی شم. البته تنهاییه ظاهریِ اون یا بهتره بگم زندگیِ اون، مثل بقیه ی زندگیها یه سری مشکلاتم داره که مهمترینش "پول نداشتن"شه. و میدونم این یه مورد واسه یه مرد چقد سنگینه. از صمیم قلبم آرزو میکنم یه کار خوب پیدا کنه و بتونه در حد تعادل پول در بیاره. باورم نمیشد این ۱۵ روز بتونه انقد اونو سرد کنه!! من این ۱۵ روزو در مقابل سه سال میبینم.خیلی کمه واسه فراموشی.خیلی خیلی اما اون تونست! الان فکرش فقط درگیر اینترنته.خوب حق داره.اونجا دوستای دختر و پسر خوب زیاد داره. مامانی بیا اسمشونو بذاریم"از ما بهترون". هوم:) اسم درست و بجاییه. گاهی وقتا از روی وظیفه (؟)یه یادی هم از ما میکنه! دیگه این "دوست داشتن" نیست که بینمون حاکمه. غرور...غرورمونه که پا پیش گذاشته و داره روز به روز از هم دور و دورترمون میکنه. و با این اوصاف من همچنان در عجب جواب استخاره ام! نمیدونم چرا واسه جدایی بد اومد.اون منو فراموش کرده بود و مطمئنم که با جداییمون الان ۱۱ روز از یه رابطه ی قشنگ و جدیدش میگذشت! خدایا به خاطر من به اون گفتی نه؟؟؟ زندگیه اونو فدای من کردی؟؟؟ هر بلایی که سر اون،من،زندگیه جفتمون بیاد من تورو مقصر میدونم چون شب قبلش با تو اتمام حجت کردم.خدایا من به تو اعتماد کردم. خدایـــــــــــــــــا تنهایی من خالیه خالیه.یه روزی فقط دو تا یار داشت.تو و عارف اما الان هردوتون رفتین این انصاف نیست! ما هردو اشتباه کردیم و هردو به یه اندازه مقصریم. و این اشتباه گویا تاوان سنگینی داره. من هیچوقت از اون نمیخوام که برگرده...زوری نمیشه اما از تو میخوام...زوری و غیر زوری باید برگردی برمیگردی؟؟ برگرد دیگه.... به خدا من هنوزم عاشقتم دلم واسه عارف یه ماه پیشم تنگ شده:(( + نوشته شده در شنبه 21 اسفند1389 3:29 بعد از ظهر توسط آیسان
اومدم تا از جریان داشتن زندگی برات بگم تا یه وخ دل دخملیم نگیره دیشب شکوفه های یه درخت و از نزدیک دیدم و این ینی اینکه: آره با وجود تموم آدم بدای دنیا زندگــــــــــــــــــــی به وسعت یه دریا و یه دنیا اسمون جریان داره با وجود اینکه با خودم عهد کرده بودم که دیگه به گذشته برنگردمو از بابت اتفاقات خوب و بدش باز خودمو درگیر نکنم اما... برگشتم به گذشته های دور...خیلی دور اون موقع که هنوز خیلی کوچیک بودمو از بغل بابام بیرون نمیومدم اون موقع که توی حموم واسه چند قطره شیر آویزوون مامانم بودم اون موقع که مادربزرگم میومد و به زور داروهامو تو حلقم میریخت و من دست و پا میزدم اون موقع ها حداکثر دوسالم بود و خودم در عجبم که چجوری همه ی اینا حتی شیر خوردنمم یادمه!!! میگن منو خواهر قبل از خودم که فقط یه سال و خوردی تفاوت سن داریم خیلی شیطـــــــــون بودیم! اونقد که از صب که بیدار میشدیم مامانم قرص خواب تو اب حل میکرده و بهمون میداده به امید اینکه شب یه ساعت زودتر بخوابیم ولی دریغ از یه ذره اثر! تموم خاطراتی که از شیطنتامون یادمه توی مشهده! آخه هرسال شده بود یه هفته هم بریم حتما میرفتیم وای ترنم باورت نمیشه چقد ما زلزله بودیم ...چه آتیشایی که نسوزونده باشیم انقد دخی عمه های بابام دوسمون داشتن که نگو ...مارو که میدیدن آب از لب و لوچشون میومد!! تموم هم بازیهامونم پسر بودن!اخه اونا از ۱۰ تا بچشون ۹تاش پسر بود یکیش دختر که تازه اونم انقد خودشو بزرگ میدید که اصلا از خونه بیرون نمیومد! نمیدونی چقد خاطره دارم یکی از دوتا دلیلی که انقدر مشهد و دوس دارم همین خاطراتمه اگه شد میامو یه چنتاشو برات میتعریفم خیلی دومست دارم دخملیــــــــــــی کلی دلم واشد باهات حرفیدم
+ نوشته شده در پنجشنبه 19 اسفند1389 1:15 بعد از ظهر توسط آیسان
یهو هوای زندگی زد به سرم...
هوای زندگــــــــــــــــــــــــــــــــــــی! نمیدونی زندگی چقد مزه داره اما خوب... بذا از چیزایی که این روزا به وفور دور و برم اتفاق افتاده بگم: کثیف ترین واژه ی دنیا...بوی تعفن میده... دیگه نمیدونم تو وصف بد بودنش چی بگم یه خانومی بعد از ۵ تا پسر و یه دختر به شوهرش یه خانومی بعد از گذشت چندسال از ازدواجش با وجود داشتن یه پسر کوچولوی مــــــــــــــــاه به شوهرش یه دختری بعد از گذشت ۲۰واندی از سنش به باباش یه مردی بعد از گذشت مدتها از زندگیش با وجود داشتن دو تا دختر بزرگ به زنش یه پسری...! فک نکنی این برگ حوادثه روزنامه بود! نه! این عین واقعیتی بود که کنارم رخ داد و من مستقیم و غیر مستقیم دیدمش! و حتی در کنار وجودم یکیشو لمس کردم! و میخوام اینو بهت بگم که حالا میفهمم چرا سرعت روزها و ماه ها و سالها از سرعت برقم پیشی گرفته! دیگه خدام حالش از این دنیا به هم میخوره! بالاخره کاسه صبر اونم لبریز شد! همه چی روبه خاموشیه! حتی زندگی سبز ترین واژه ی دنیا که توش روح جریان داره... نمیدونم دیگه چیزی از شرافت و انسانیت مونده یا نه نمیدونم دیگه هست چیزی که بدست آوردنش ارزش جنگیدنو داشته باشه یا نه نمیدونم دیگه میشه واسه زندگی هدف گذاشت و تا خود هدف دویید ... آخ که چقد دلم هوای زندگی رو کرده! تو چی؟؟؟ + نوشته شده در سه شنبه 17 اسفند1389 1:28 بعد از ظهر توسط آیسان
بالاخره روز دهم فرارسید نمیدونم چرا همیشه من منتظر میمونم!! میدونمم که کارم اشتباهه.. با همون سلام اول فهمیدم که تو اون ۱۵ روز چی گذشته! با بحثایی که کردیم به نتیجه ای نرسیدیم! ینی اون موند و دوراهی من که تو اون ۱۵ روز راه و تصمیممو یکی کرده بودم مونده بود اون! قرار شد استخاره بگیریم و به نتیجش هرچی که بود راضی باشیم بازم از دلشوره ی فردا و اتفاقاتش خوابم نبرد..بازم نصف شب قلبم عین دستم لرزید... قرار بود من واسه هردمون استخاره بگیرم صب برخلاف همیشه ساعت ۹ اینا بیدار شدم جواب استخاره واسه من خوب بود واسه اون بد! تعجب نکن! نیتامون فرق داشت! من به نیت ادامه ی رابطه و اون به نیت قطع رابطه. بعد از اون چون شب قبلش با خدا اتمام حجت کرده بودم که هرچی گفت بگم چشم تموم اما و اگر و ای کاشو هرچیز دیگه ای که تو دلم اومدٌ با تمام وجودم پرت کردم اونور به دلم قول دادم دیگه نذارم زیاده روی کنه تا هرکسی خواسته و ناخواسته نتونه اذیتش کنه این بود تموم اتفاقاتی که باید بهت میگفتم:) + نوشته شده در پنجشنبه 12 اسفند1389 7:50 بعد از ظهر توسط آیسان
بعد از مدتها سلام... گلیه ما چطوره؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چند وخته میخواستم بیام پیشت ولی هی جور نمیشد :( ولی مهم الانه...الان که پیش همیم:) دارم به نوشته ها نگا میکنم!نمیدونم واسه خودم تاسف بخورم یا نه! تو این مدت یه سری اتفاقات افتاده که بهتره تو ندونی! ۳شنبه پایان ۱۵ روزه! طبق قرارمون ۱۵ روز نه اس دادیم و نه زنگ! یه دردل کوچولو! دخملی دل باباییت خیلی نامرده! تو این ۱۲ روز هیش رقمه نتونستم باش کنار بیام و ببخشمش! نمیدونم..شاید دل من انقد سگ اخلاقه.... مردشورشو ببرن...کاش همیشه سنگ بود تا انقد عذاب نمیکشیدم... ولی از یه چیز مطمئنم دیگه قرار نیس عاشق بشم!! یا این رابطه از یه دوستیه ساده بالاتر بزنه حالا من دوست دخترشم!
خدافظ
+ نوشته شده در شنبه 7 اسفند1389 4:27 بعد از ظهر توسط آیسان
پنجشنبه به هانیه زنگیدم تا ازش خبری بگیرم آخه دلم خیلی تنگ شده بودوبرخلافش نمیخواستم من بهش بزنگم.
با هانیه که حرفیدم ُ از احوالاتش شنیدم بی قراریم به سر رسید توی پایانه بودم که زیر اشکام تصمیم گرفتم به خاطرش غرورمو که چند روزی بیشتر از خوردشدنش نگذشته بود ُبازم بزارم زیر پا و بهش بزنگم. هم از خودم شرمنده بودم هم از اون.هم از خودم دلخور بودم هم از اون. با تموم اینا شب وقتی مهتابم پیشم بود دلمُ یه دل کردم همة چیزایی که این بالا نوشتمو نادیده گرفتمو سعی کردم اینو تو گفتارمم برسونم. اینم از اولین قهرمون بعد از چهارسال!! دخمل جونی میتونی خوچالی کنی! حالا من برم که کلی دیرم شده. + نوشته شده در یکشنبه 2 آبان1389 1:32 بعد از ظهر توسط آیسان
باور کن یه حس مادرونه منو کشوند تا بیام ُ به روزت کنم.
قول داده بودم حداقل ماهی یه بار بیام و آپت کنم ولی جور نشد که بیام یا میومدم و نمیشد آپ کرد به دلیل یه سری مسائل . میدونم که تو منو میفهمی و نمیگی "۱۰۰ بار بهت گفتم یه حرفی رو یا نزن یا اگه زدی پاش وایسا" منتها یه تفاوتی هست که اینجا خودم بدون زور و اجبارِ تو بهت قول دادم پیش باباجونت با هزار تهدیدو اجباروچمیدونم ازاینا دیگه. به زور باید قول بدم اگه ندم واسم عواقبی داره مثلاْ سر خودشومیکوبه به دیوار یا یه بلایی سر خودش میاره که ببینمش حالم به هم میخورهُ از اینا. اگه هم عمل نکنم میشه همون حرفی که اون بالا نوشتم. تازه تهشم یه جورایی مقصرم. بگذریم ..... بهش کاری ندارم. راستی چی شدکه بابات دلش سوخت اومد تو مرداد آپت کرد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ازت خجالت کشیده بود؟؟؟؟ یاراهِ وبلاگاشو گم کرده بود؟؟؟؟؟؟؟ دلم برات تنگ شده دخمل جونی.دلم میخواد بغلت کنم ولی نمیشه. شبا خوابتو میبینم البته نه هرشب! چه خوشم با تو.چه حس خوبی بهم میدی.باهاش خیلی کارا میتونم بکنم. راستی یادم رف یه خبری رو بهت بدم!دانشگاه قبول شدم."مهندسی فناوری اطلاعات" میدونم که نفهمیدی .اکشال نداره . دنبال یه چیزیم چی که نه یه کاری اگه به سرانجام رسید میام بهت میگم.خوب خانومی؟ امشب قراره برم خرید.کاش میتونستم واسه تو هم خرید کنم. دیلم برات تنگ میشه گلم.باور میکنی الان اشک جلو دیدمو گرفته؟باورمیکنی چخده دوچت دارم؟ میدونم که باورم داری همونطوری که من تو رو باور دارم. تو واسه من روح داری خانومم. بوست میکنم کاش بهت برسه.میرسه. + نوشته شده در دوشنبه 26 مهر1389 1:39 بعد از ظهر توسط آیسان
دل تنگم و دیدار تو درمان من است بی رنگ رخت زمانه زندان من است بر هــیــچ دلی مــباد و بر هــیــچ تنی آن چه از غم هجران تو بر جان ِ من است + نوشته شده در سه شنبه 12 مرداد1389 8:10 بعد از ظهر توسط عارف
بهترینم بیستمین بهار پاکت را به خودم و زندگی تبریک میگویم امروز روز عزیز و بزرگیه برام . تولد عزیزی که تنها بهونه ی من واسه ادامست.یکی که قلبش تنها انگیزه ی بودن و موندنمه. تنها دلیل خوب بودن وخوب موندن. تصور کن 20 سال پیش همچین روزی دنیا اودن دومین کاکل زری ِ حسین اقا رو بهش خبر میدن، اخ که بابا جونت چه حالی داشته اون لحظه. ما که اون موقع چشم و عمرمون به این دنیا نبود ولی هی با فرشته ها بالا سرت بال بال میزدیم و منم که ذوق مرگ شده بودم داشتم واسه 17 سال بعد ثانیه ها رو میشمردم! هـــــــــــــــِی یادش بخیر!انقده نی نی جونی خوشمل بودی که من همونجا یه سکته کوشولو زدم ولی خوشبختانه کاری نبود و حالا با دل و جونمون در خدمتیم. اخـــــــــــــِی بغض گلومو گرفت! فکر کنم بازم ذوق مرگ شدم! الان که دارم به مناسبت تولد عشقم می اپم یه تصویر خوشمل از خنده هاتو یه دونه خوشمل تر از اون نگاه های پشت شیشت روبرومه.گهگداری باد عطر تنتو_که تا یه مدت تو جعبه تسبیحی که بهم دادی بود و هی من دلم نمیومد درشو باز کنم که اون بره . اخرشم از بس چند بار درشو باز کردم بوهاش رفت _ برام میاره.(باورکن!) 4ماه پیش وقتی دو طرف یه میز گرد و گوچولو که روش یه شمعم بود نشسته بودیم بهم گفتی"نگاه کن!پشیمون میشی ها!" ولی من گوش نکردمو الان بعد از 4 ماه تو حسرت موندم! آخـــــــــــــــــِی بغضِ دوباره اومد! *عشقم میخوام عشقم باشی و عشقت باشم* از اینکه دورمو نمیتونم چیزی به عنوان هدیه (که البته هیچی تو این دنیا ارزش وجود تو رو نداره)بهت بدم شرمنده. ولی عوضش یه ماچ گنده از اونایی که تموم فضای عکسو براق میکنه به عکس نازت_ که همچین غش رفتی از خنده و من هر موقع میخوام درس بخونم از اون انرژی میگیرم _ زدمو خودمو کنترل کردم که عکسو قورتش ندم! "خلاصه که جون جونی تولدت مبارک" + نوشته شده در جمعه 21 خرداد1389 11:2 قبل از ظهر توسط آیسان
|
| ||||||